
اولین شب اسارت در آزادی…خیلی سختی بوداونقدر سخت که حتی توان بلند شدن را ندارماحساس میکنم جسم بی زبونم داره جون میکنه تا سر پا باشهولی چرا حالم خوب نیست؟!!چرا بعد این همه سختی حالا که به چیزی که میخواستم رسیدمدرست تو همین نقطهباید خالی کنمدرست جایی که این حق!! دستمهجایی که با یه قدم کوچیک همه چی میشه همون چیزی که این همه براش جنگیدمچرا پاهام خالی کردنچرا بر نمیدارن اون قدم لعنتی روچرا......
ادامه مطلب
دیشب یه خواب عجیب دیدمپر از حس و حال خوبیه گمشده خیلی دور و خیلی غریب اومد به دیدنمیکی که تا حالا ندیده بودمش ولی عجیب تو چشماش نزدیکی بودیجوری از دور دویدم و تو اغوش هم غرق شدیمکه انگار تو اون لحظه جز من و اون تو دنیا هیچ جنبنده ای وجود ندارهبعدم کوبیدم رو سینه اش و گفتم کجا بودی اخهچرا منو این همه وقت گذاشتی رفتی!!نمیدونم کی بود ولی حتی شبیه تو هم نبودشبیه هیچکدوم از ادم های زندگیممنه...کاش بود......
ادامه مطلب
وقتي سركلاس يكي مثل تو با روحيه اي شبيه تو با نگاهي شبيه تو با حالي شبيه تو با پوششي شبيه تو با لبخندي شبيه تو با استرسي شبيه تو با گيس هايي شبيه گيس هاي (سابق) تو با حرف زدني شبيه تو من را بيش از پيش مشتاق بودن كرده... فقط نگران نكاه هاي خيره ام به اوي شبيه توام...!! +نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان ۱۳۹۶ساعت14:0  توسطخودت | ...
ادامه مطلب
هاي عاشق نشو نميداني... كه دل تنگ چيز خوبي نيست... .... اين كه حس ميكنم دلت تنگ است، هم چيز خوبي نيست... ... اين كه حس ميكنم كلاغ ها باز هم در اخر قصه.... هم چيز خوبي نيست... ... اين كه حس كني حال عشقت خوب نيست هم چيز خوبي نيست... ........
ادامه مطلب
بعد از دو ماه تلاش بي وقفه و شبانه روزي بعد از عبور از دوران زجر وقتي نتيجه مثبت ميگيري يعني نهايت ارامش خدايا شكرت......
ادامه مطلب
گاهي دلت اونقدر ميگيره كه حس ميكني داره انتقام يه دنيا بغض و حسرت رو ازت ميگيره... گاهي حالت اونقدر خرابه كه به دست هيچ متخصص فني درست نميشه... گاهي دلت ميخواد سيگاري بودي يا قليوني يا هرچيزي كه بتوني باهاش حالت رو آروم كني... هرچيزي نه هركسي!! وقتي كسي كه بايد باشه، نيست دلت ميخواد پناه ببري به چيزي كه نبايد باشه و هست... گاهي يه گاهي هاي تو زندگيت پا ميذاره كه همه ي گاه و بي گاه هاي زندگيت رو ... اونوقت ديگه گاهي نيست... هميشگي ميشه... حالم بده... همين......
ادامه مطلب
ديشب تا صبح با هم بوديم دست تو دست هم...قدم ميزديم يه حال خوب...حس خوب... من و تو يه دنيا عشق...نگاهت پر از حس خوب بود.. ولي پدرم اومد و دستاي گره خوردمون رو باز كرد.. به زور!!! هرچقدر تلاش كرديم كه باز نشه، نشد... و من شاكي كه چرا با وجود اينكه ما محرم شديم باز هم پدر دستاي مارو از هم جدا ميكنه... با يه حس غريب و يه بغض اروم چشمام رو باز كردم... ولي هموزم تو حال و هواي اون لحظه هام لحظه هاي يه شب عالي......
ادامه مطلب
گذر از تابلوهاي حكيميه همرا با آهنگ "خوشبختيت آرزومه حتي با من نباشي حتي از خاطره هام جدا شي.". و انتظار جلوي طلائيه و عبور از جاهايي كه تمومش تكرار با تو بودن، بود زيباترين لحظاتم بود... حضور يك دوست مشترك در جمع هم باعث شد بتونم تمام حس درونيم رو به زبون بيارم و آروم بگيرم......
ادامه مطلب