خرید بک لینک

فلسفه یلدا..

یه روزی روزگاری

تو یکی از روزهای سرد پاییزی

یه دختری به دنیا اومد که از همون اول عاشق و شیفته پسر ماه بالایی شد... اما خبر نداشت که اون حق نداره از ماه خودش وارد ماه دیگه ای بشه...

چیزی نگذشت که همه متوجه عشق و علاقه دختر اذر به پسر دی شدند و از اونجایی که رسم بر این بود که هیچ کس حق ورود به ماه دیگری را نداره، دختر آذر در آتش فراق میسوخت و دستش به جایی بند نبود...

تا این که یلدا از راه رسید و به دختر آذر قول داد اون رو به پسر دی برسونه..

برای همین دستش را گرفت و رفت دم دروازه ماه ها ایستاد و پسر دی را صدا زد..

پسر دی به یلدا گفت چطور میخوای ما رو به هم برسونی؟! مگه نمیدونی هیچ ماهی حق ورود به ماه دیگه را نداره؟!!!

یلدا نگاهی به دختر آذر انداخت و گفت این دختر داره تو اتیش دوری تو میسوزه... من باید تمام تلاشم را بکنم تا این اتیش را با خاک وجود تو خاموش کنم...

پسر دی با تعجب پرسید چطور میتونی ما رو به هم برسونی؟!!!

به زودی فرمانروایان ما از راه میرسند و تو را نابود میکنند...

اما یلدا محکم سر جاش ایستاد و به پسر دی گفت کافیه دستت را به من بدی و بقیه مشکلات را بسپاری به دست های توانمند من...

پسر دی میترسید اما یه حسی تو وجودش گفت به یلدا اعتماد کنه...

دست یلدا را گرفت و تو همون لحظه معجزه عشق اتفاق افتاد...

فرمانروایان دی و آذر از راه رسیدند و تمام تلاششون را کردند که دستای یلدا را از دست دختر و پسر جدا کنند و یلدا را از پا در بیارن... فرمانروایان اذر از یک سمت و فرمانروایان دی از سمت دیگه شروع کردن به کشیدن دختر آذر و پسر دی...

ولی یلدا با تمام توان جلوشون ایستاد و هر چقدر دستاش را کشیدند نتونستند پیروز بشن...

و این شد که یلدا تبدیل شد به بلندترین شب سال...شبی که رشته ی وصال دختر آذر و پسر دی شد...

یلدا مبارک❤️

برچسب: نویسنده: آریا زارعی‌پور تاريخ: پنجشنبه 18 تير 1405 ساعت: 6:21

صفحه بندی