خرید بک لینک
فلسفه یلدا..یه روزی روزگاریتو یکی از روزهای سرد پاییزی یه دختری به دنیا اومد که از همون اول عاشق و شیفته پسر ماه بالایی شد... اما خبر نداشت که اون حق نداره از ماه خودش وارد ماه دیگه ای بشه... چیزی نگذشت که همه متوجه عشق و علاقه دختر اذر به پسر دی شدند و از اونجایی که رسم بر این بود که هیچ کس حق ورود به ماه دیگری را نداره، دختر آذر در آتش فراق میسوخت و دستش به جایی بند نبود...تا این که یلدا از راه رسید و به دختر آذر قول داد اون رو به پسر دی برسونه..برای همین دستش را گرفت و رفت دم دروازه ماه ها ایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا زارعی‌پور تاريخ: پنجشنبه 18 تير 1405 ساعت: 6:21

درد شیرین بی انتها…

من عاشق شدم؟!

احتمالا... اره...

چه غلطی باید بکنم؟!

هیچی حالش را ببر..ممکنه دیگه هرگز تکرار نشه...

کی تموم میشه؟!

هیچوقت...

پ.ن۱. اومده بودم اینو بنویسم دیدم نوشتت رو..!

پ.ن۲. هیچکس نمیدونه..!

برچسب: نویسنده: آریا زارعی‌پور تاريخ: پنجشنبه 18 تير 1405 ساعت: 6:21

وحشی…

نمیدونم چرا تا قبل از فصل ۲ شبیه تو میدیدمش!!!

آدمی که از رو ذات پاک خودش به همه کمک میکنه، محبت میکنه، رفاقت میکنه...

ولی دیگران هیچ درکی ازش ندارن!

و به هرکی گل هدیه میده، میگره...بوش میکنه...لذتش را میبره...و بعد...

طوری میندازه جلوش که درست از جای تیغش تو پاش فرو بره...

پ.ن. و من چقدر افسوس شکوفه بودن را میخورم...

برچسب: نویسنده: آریا زارعی‌پور تاريخ: پنجشنبه 18 تير 1405 ساعت: 6:21

اولین شب اسارت در آزادی…

خیلی سختی بود

اونقدر سخت که حتی توان بلند شدن را ندارم

احساس میکنم جسم بی زبونم داره جون میکنه تا سر پا باشه

ولی چرا حالم خوب نیست؟!!

چرا بعد این همه سختی حالا که به چیزی که میخواستم رسیدم

درست تو همین نقطه

باید خالی کنم

درست جایی که این حق!! دستمه

جایی که با یه قدم کوچیک همه چی میشه همون چیزی که این همه براش جنگیدم

چرا پاهام خالی کردن

چرا بر نمیدارن اون قدم لعنتی رو

چرا...

برچسب: نویسنده: آریا زارعی‌پور تاريخ: پنجشنبه 18 تير 1405 ساعت: 6:21

آرزوی من این است که دو روز طولانی در کنار تو باشم فارغ از پشیمانی...

برچسب: نویسنده: آریا زارعی‌پور تاريخ: جمعه 7 آذر 1404 ساعت: 0:07

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است...

برچسب: نویسنده: آریا زارعی‌پور تاريخ: جمعه 7 آذر 1404 ساعت: 0:07

چه شود هر چه شود صاحب قلب بی قرار من تو باشی؟!
چه شود هر که ز ما نیست رود تا به ابد دار و ندار من تو باشی!
چه شود هرچه که خواهم شودو چشم تو برق نگاهم شودو…
خنده ات پشت و پناهم شودو از تو خالی نشود زندگیم!
چه شود قافله غم رودو از بهشتم جهنم رودو…
لحظه های پوچ بی هم رودو از تو خالی نشود زندگیم!

چه شود...

برچسب: نویسنده: آریا زارعی‌پور تاريخ: جمعه 7 آذر 1404 ساعت: 0:07

تو زندگی

آدمایی هستن که

معتقدی از وجودت ان

ولی اونی که واقعا از وجودته

فرزندته و بس...

تو زندگی

آدمایی هستن که

معتقدی حاضری براشون از جونت بذاری

ولی اونی که واقعا از جونت براش میذاری

فرزندته و بس...

پ.ن۱.از خدا میخوام به جای روزهای نزیسته ی من هم زندگی کنه... پر از اشتیاق...

پ.ن.۲ یه جور تلخ آرومم...

برچسب: نویسنده: آریا زارعی‌پور تاريخ: چهارشنبه 31 مرداد 1403 ساعت: 13:47

برای کسی که تو تک تک لحظات زندگیش با خیال تو سر میکنه...

حتی تو خصوصی ترین دقایقش...

قرار گرفتن جسم بی رمقمش در هوایی که تو در اون نفس میکشی عین رفاقته نه خیانت!!!

برچسب: نویسنده: آریا زارعی‌پور تاريخ: سه شنبه 23 مرداد 1403 ساعت: 19:59

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفتدیوانه ای به دام جنونم کشید و رفتپس کوچه های قلب مرا جستجو نکرداما مرا به عمق درونم کشید و رفتیک آسمان ستاره ی آتش گرفته رابر التهاب سرد قرونم کشید و رفتمن در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشتخطی به روی بخت نگونم کشید و رفتتا از خیال گنگ رهایی رها شومبانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفتشاید به پاس حرمت ویرانه های عشقمرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفتتا از حصار حسرت رفتن گذر کنمرنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفتدیگر اسیر آن من بیگانه نیستماز خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا زارعی‌پور تاريخ: دوشنبه 14 خرداد 1403 ساعت: 14:07

نقش رخ یار کجا و این دل دچار، کجا ببین فاصله ها را کجاست تا به کجا...

برچسب: نویسنده: آریا زارعی‌پور تاريخ: دوشنبه 10 ارديبهشت 1403 ساعت: 3:14

جلوم نشست و از عشقی گفت که ناکام مونده بود...عشقی یک طرفه!!عشقی که تا بود..نفهمیده بود چی به چیه!! کی به کیه!!ولی حالا که دیگه نبود!!اشکی بود که از چشماش سرازیر میشد و از پایین چونه اش به زمین میریخت...تمام لحظاتی که ازش حرف میزد فقط خودم را جلو چشمام تداعی میکردم..وقتی از نگاه های پر از عشقش میگفت..از قلبی که تپشش را کنارش حس میکرد..از حال و روزش که هرچی ازش میخواست جز پذیرش.. راه دیگه ای نمیتونست داشته باشه!!گفت و گفت و گفت..رسید ب الان...ب لحظه هایی که فقط با حسرت طی میشن!!به این که هرچی گشت و گشت و گشت...دیگه مث اون براش تکرار نشد!!از اینجا ب بعد از خدا میخواستم هیچوقت تو رو تو این حال نبینم..پ.ن. چون قیاسش میکنی با من، پس از من..هرکسی، هرچه گوید عاشقم!گویی که اصلا نیستی... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا زارعی‌پور تاريخ: پنجشنبه 16 فروردين 1403 ساعت: 20:32

ای که گفتی عشق را از یاد بردن سخت نیست عشق را شاید، ولی هرگز مرا نشناختی...

برچسب: نویسنده: آریا زارعی‌پور تاريخ: پنجشنبه 16 فروردين 1403 ساعت: 20:32

با هم قرار گذاشته بودیمتوی یه رستوران سنتینشستیم رو تخت و شروع کردیم از خاطره ها گفتنیه لحظه هایی را روایت کردیم که همین الانم هرچی فکر میکنم یادم نمیاد کی با هم ساخته بودیمولی برای هردومون به شدت واقعی و لذت بخش بودنیجوری که چشات برق میزد از بیانشون و شنیدنشوندقیقا یک ساعت با هم بودیمبعد طبق معمول موبایلت زنگ خورد و چون مکالمه ات طولانی شد ازت خواستم در حالی که حرف میزنی بریمدیرم شده بود...پ.ن. تو خواب بهت گفتم کاش یه روزی بیاد که دیگه نگران دیر شدن نباشم... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا زارعی‌پور تاريخ: پنجشنبه 10 اسفند 1402 ساعت: 15:49

اگه حال میپرسی، این حالمه..

گذشتم مث سایه دنبالمه

نشستم هوات از سرم بپره

نشستم ک این سال ها بگذره

تو میگفتی این زندگی ساده نیست

میگفتی دلت هست و آماده نیست

من آینده حال مغرورتم

هنوز عاشقم عاشق دورتم...

پ.ن. بی قرارم... شبیه موج هایی

برچسب: نویسنده: آریا زارعی‌پور تاريخ: دوشنبه 25 دی 1402 ساعت: 15:30

صفحه بندی