بعضی شبا وقتی سرم رو میذارم رو بالشت و به سقف خیره میشم...
کل مسیر زندگیم میاد جلو چشمم
این که کجا بودم؟!!
به کجا رسیدم؟!!
از کجاها عبور کردم؟!!
کجاها رو دور زدم برگشتم؟!!
کجاها توقف کردم؟!!
کجا تنها بودم؟!!
کجاها همسفر داشتم؟!!!
واقعا عجیبه!!!
خیلی عجیب...
خیلی از چیزایی که ارزوم بود برام بی ارزش شدن
خیلی چیزا که با زخمی کردن خودم از خود کندم الان دلتنگشونم
خیلی جاها که حس میکردم بردمالان بازنده اون بازی هام
خیلی جاها که حس میکردم باختم الان چقدر لذت بخشه تکرارشون برام
خیلی ادما که خودم را به زمین و زمان زدم برا حذفشون الان هلاک یه لحظه بودنشونم
و خیلی از ادمایی که خودم را کشتم تا کنارشون باشم الان ارزوم نبودنشونه...
تهش به این میرسم که همون اندازه که اون زمان حال خودم را بیخود و بی جهت خراب کردم حالا هم دارم همون اشتباه را تکرار میکنم!!! چون زمان هنوز متوقف نشده و معلوم نیس وقتی سوی چشمام اونقدر قوی نبود که بتونم سقف اتاقم رو تو تاریکی شب زمانی که دارم از درد پا و کمرم مینالم، ببینم، دقیقا کجای اعتقاداتم وایسادم...
برچسب:
نویسنده: آریا زارعیپور