خرید بک لینک
روی گوشیم میخ کوب شده بودم که بعد از مدت نمیدونم چقدر...

همکارم صدا زد: "خودم" چیکار میکنی نمازت دیر شد!!

من همینطوری رو گوشیم گیر کرده بودم که اون یکی داد زد گفت رو گوشیش میخکوب شده و

من همچنان گیر بودم در حدی که میشنیدم ولی نمیتونستم جواب بدم

با صدای بعدیشون یهو به خودم اومد و سرم رو بلند کردم و

سریع دوباره سرم رو برگردوندم رو گوشیم

(دقیقا مث آدمی که یه لحظه یکی رو میبینه و وقتی نگاش رو برمیداره، حس میکنه آشنا دیده و دوباره سریع و این دفعه با دقت نگاه میکنه)

وقتی برگشتم رو گوشیم زدم زیر خنده:))))

همکارم: حسابی قاطی کرده ها و هردو خندیدن...

ولی از یه جنس دیگه...

خیلی جالب بود!!!!

عکس توی گوشیم که نمیدونم چه مدتی بود که بهش خیره بودم

دقیقا عکس تو بود که به گوشیت خیره بودی!!! (نمیدونم چه مدت)

من رو تو گیر کرده بودم و تو رو ...

یعنی تصور کن یکی تو اون حالی که من رو عکس تو گیر کرده بودم، یه جوری که تصویر گوشیم و گیر کردن تو هم بیفته از من عکس میگرفت...

پ.ن.1. همکارم با تعجب داره منو نگاه میکنه و میگه تو چرا نماز نمیخونی؟!!

پ.ن.2.نمیتونم بهش بگم آخه دارم "از اون" میگم...

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۶ساعت 15:50 توسط خودت |

برچسب: نویسنده: آریا زارعی‌پور تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1396 ساعت: 21:27

صفحه بندی