
وحشی…نمیدونم چرا تا قبل از فصل ۲ شبیه تو میدیدمش!!!آدمی که از رو ذات پاک خودش به همه کمک میکنه، محبت میکنه، رفاقت میکنه...ولی دیگران هیچ درکی ازش ندارن!و به هرکی گل هدیه میده، میگره...بوش میکنه...لذتش را میبره...و بعد...طوری میندازه جلوش که درست از جای تیغش تو پاش فرو بره... پ.ن. و من چقدر افسوس شکوفه بودن را میخورم......
ادامه مطلب
اولین شب اسارت در آزادی…خیلی سختی بوداونقدر سخت که حتی توان بلند شدن را ندارماحساس میکنم جسم بی زبونم داره جون میکنه تا سر پا باشهولی چرا حالم خوب نیست؟!!چرا بعد این همه سختی حالا که به چیزی که میخواستم رسیدمدرست تو همین نقطهباید خالی کنمدرست جایی که این حق!! دستمهجایی که با یه قدم کوچیک همه چی میشه همون چیزی که این همه براش جنگیدمچرا پاهام خالی کردنچرا بر نمیدارن اون قدم لعنتی روچرا......
ادامه مطلب
من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است......
ادامه مطلب
تو زندگیآدمایی هستن کهمعتقدی از وجودت انولی اونی که واقعا از وجودتهفرزندته و بس...تو زندگیآدمایی هستن کهمعتقدی حاضری براشون از جونت بذاریولی اونی که واقعا از جونت براش میذاریفرزندته و بس...پ.ن۱.از خدا میخوام به جای روزهای نزیسته ی من هم زندگی کنه... پر از اشتیاق... پ.ن.۲ یه جور تلخ آرومم... بخوانید...
ادامه مطلب
برای کسی که تو تک تک لحظات زندگیش با خیال تو سر میکنه...حتی تو خصوصی ترین دقایقش...قرار گرفتن جسم بی رمقمش در هوایی که تو در اون نفس میکشی عین رفاقته نه خیانت!!! بخوانید...
ادامه مطلب
نقش رخ یار کجا و این دل دچار، کجا ببین فاصله ها را کجاست تا به کجا......
ادامه مطلب
نمیدونم چرا همه میگن هر سال ۱۲ ماهه!!!من که هرطور حساب میکنم ۱۱ ماه میشه!!!فروردیناردیبهشتخردادتیرمردادشهریورمهرآبانآذرتو...بهمناسفند...پ.ن. تا این ماه تموم بشه قطعا عمر منم تموم شده...!! بخوانید...
ادامه مطلب
برایت مینویسم شاید یک روز...زمانی که سوی چشمانت کم شده بودزمانی که لرزش به دستانت افتاده بودزمانی که به سختی قدم برمیداشتیو از درد پا و کمر ناله میکردیزمانی که دورت خالی بود از ادم هایی که در لحظه هایت عبور کرده اندبنشینی روی صندلی روی تراس..و در حالی که عینک ات را روی چشمانت تنظیم میکنیتبلتت را باز کنی و با فونت درشت این صفحات را ورق بزنیبعد نگاهت را به دور دست بدوزی و با مرور این لحظه هابرای یک لحظه قلبت را عشق و ارامش تسخیر کند...نوشته هایی که امروز به داد من میرسند...شاید یک روز برای تو هم تسکین بخش باشند...شاید... بخوانید...
ادامه مطلب
لحظه ی تشییع من از دور بویت میرسید... تا دو ساعت بعد دفنم همچنان جان داشتم... پ.ن. قول بده باشی......
ادامه مطلب
من معتقدم درست از لحظه ای که مادر میشی...دیگه به سنت اضافه نمیشه!!همونجا متوقف میشی!!و در کالبد تازه ای متولد میشی!!..و از اون نقطه به بعد، دیگه خودت را زندگی نمیکنی...!منسارا۳۲نقطه. سر خط... بخوانید...
ادامه مطلب
ما زِ یاران چَشمِ یاری داشتیمخود غلط بود آنچه ما پنداشتیمتا درختِ دوستی بَر کِی دهدحالیا رفتیم و تخمی کاشتیمگفت و گو آیینِ درویشی نبودور نه با تو ماجراها داشتیمشیوهٔ چَشمت فریبِ جنگ داشتما غلط کردیم و صلح انگاشتیمگُلبُنِ حُسنَت نه خود شد دلفُروزما دَمِ همت بر او بگماشتیمنکتهها رفت و شکایت کس نکردجانبِ حُرمَت فرو نگذاشتیمگفت خود دادی به ما دل حافظاما مُحَصِّل بر کسی نَگماشتیم... بخوانید...
ادامه مطلب
چقدر درگیرم... چقدر مشوش... چقدر ناخوشم و دل خوش به خوش بودنش...چقدر ضعیفم... تا بوده تاوان دادم... تاوان عشق... تاوان زیادی دوست داشتن... تاوان ندیدن خودم و دیدن دیگران...تا دیروز دختر بابا بودم و امروز مادر دخترم....تا دیروز بخاطر دل آقاجون و امروز بخاطر دل پرک جون...تا دیروز برای آرامش اون و امروز برای آینده ی این...تا دیروز برای این که پدری حس نکنه دخترش بد از آب در اومد و امروز برای این که دختری حس نکنه مادرش به فکر خودش بود...تا دیروز .... و امروز....اون زمان که باید قوی میبودم نبودم!!! الان که دیگه توانی ندارم...هر سال که به سن شناسنامه اید اضافه میشه، ده سال از روح و روان و توانت کم میشه...ده سال ریسک گریزتر میشیده سال ملاحظه کارتر میشیده سال نگران ترده سال بی رمق ترده ساااااال...!!!...
ادامه مطلب
بهم میگن فراموشش کن!!!میگن بیخیال بابا دیگه تمومشده..!!۹ سال گذشت دیگه!!دنبال چی ای؟!!چطور میشه فراموش کرد؟!!! اخه مگهمن بهش اصلا فکر میکنم که فراموش کنم؟!!!من دارم باهاش زندگی میکنم!!!کسی که هرلحظه و همه جا تو زندگیته رو مگه میشه فراموش کرد؟!!هیچکس نمیفهمه!!!بابا من اگر امروز یه جوراب بخرم اول نگاه میکنم ببینم اون خوشش میاد یا نه!!!همه وسایل شخصیم، لباسام، حتی لباس زیرامم را به سلیقه اون میخرم!!!(معتقده دختری که تو رابطه نباشه، لباس زیر ست نمی پوشه!! با این که همچنان ست میخرم ولی ست نمیپوشم!!!)هر بار که میخوام برم بیرون، جلو آینه که وایمیسم، خودم رو تو اینه نمی بینم!! اونو می بینم که پوششم را تایید میکنه یا نه!!و تایید نکنه قطعا عوضش میکنم حتی اگر زمان نداشته باشم!!هرلحظه به این فکر میکنم ک...
ادامه مطلب
من همان زندانی ای ام که کل هفته را به شوق آزادی آخر هفته سر میکند...اما آخر هفته هیچ کس در خانه منتظرش نیست... پ.ن. تو یعنی همه کس و همه ی بی تو یعنی هیچ کس... بخوانید...
ادامه مطلب
این که تو با یه نفر زیر یه سقف باشی اما تو تک تک لحظه هات سقف آرزوهات رو با یکی دیگه ببینی خیانت به اونه یا خودت؟!!!...
ادامه مطلب
احساس میکنم امسال باید یک کاری برای خودم بکنم خسته شدم از زندگی با ترس...ترس از تغییرترس از آیندهترس از نبودن هاترس از بودن هاترس از باختنترس از زمین خوردنگاهی لازمه زمین بخوری تا پرواز را یاد بگیری!!گاهی لازمه بازی را واگذار کنی تا راند جدید برات شروع بشه!!گاهی الکی دویدن با رقیبی که دویدن را بلد نیست و فقط داره خستت میکنه!! حتی اگر تهش برد باشه باختی!!سال ۱۴۰۰ تمام شد!!نباید بذارم ۱۴۰۱ هم فقط تموم بشه!!نباید!! بخوانید...
ادامه مطلب
گرمصور صورت یار مرا خواهدکشیدحیرتی دارم که نازش راچه سان خواهدکشیدای مصور صورت یار مرا بی نازکشچون بنازش میرسی، بگذار من خود میکشم...پ.ن۱. خداروشکر که به من دختر داد!!...
ادامه مطلب
نیاز عاشقان معشوق را بر ناز میدارد...اولین باری که اینو شنیدم حدودا ۱۸ سال پیش بود..البته شنیدن که نه در واقع دیدم!!۱۸ سال پیش بود که یکی، زمانی که دیگه از بی توجهی های من و ندیدنش خسته شده بود با یه کاسبرگ گل روی یه مخزن اب، بزرگ نوشت... نیاز عاشقان معشوق را بر ناز میدارد...!!و هیچوقت از خاطرم نمیره زمانی که جلوی چشم همه ادم های بزرگ و کوچیکی که تو اون جمع بودن، با یه حال بد، این رو نوشت و به من خیره شد، من فقط لبخند زدم و تو دلم گفتم این پسره دیوانس...باید سال ها میگذشت تا بفهمم حال اون روزش را...باید سال ها میگذشت تا درک کنم معنی این ناز و نیاز رو...باید سال ها میگذشت تا مبطلا میشدم به حال نذار اون و ای کاش منم قدرت اونو داشتم تا جلوی همه این رو فریاد بز...
ادامه مطلب
دیشب با دوستامون بیرون بودیمیه جایی مث رستوران طوری ولی فضای راحت و خودمونیسرم رو روی پات گذاشته بودم و دراز کشیده بودمیه آرامش وصف ناشدنی...
ادامه مطلب
خیلی جالبهخودم ساعت ها میشینم و تمام نوشته های وبلاگم رو میخونمو از حالی که تو نوشته هاس حالم خوب میشهبدونه این که توجه کنم نویسنده همه اینا خودممانگار تازگیا با خودمم تعارف دارم...
ادامه مطلب